تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

بحث و گفتگو

 

 

 

۱- موسیقی

به نظر من موسیقی میوه ی رنج و اندوه بشر است و موسیقی ایرانی یکی از غنی ترین پدیده های مثبت و کم مانند ِ این تحول ِ حس انسانی ست.                                                 به همین دلیل توهین احمد شاملو به این پدیده ی عمیق هنری پیش از آن که یک کینه ی تجدد و نوآوری به انجماد وتحجر و فناتیزم محسوب شود  مولود کینه به نوعی افراط گرایی و ناسیونالیزم کوردل است یعنی همان چیزی که شاعر در سنین جوانی پرچم دارش بود!                                                                                                     درواقع شاملو با اعتراض به بنیادهای ناسیونالیزم افراطی چون آوردن زبان کوچه در مقابل زبان ِ مدوّن وآکادمیک، ریشخند اسلام در مقابل مسیحیت، قرار دادن ژاک پره ور در مقابل فردوسی طوسی، قرار دادن تابلوهای ونگوگ و مودیلیانی و مونه در مقابل مینیاتورهای پ‍ارسی و قرار دادن شیپورهای گوش خراش و مغرور ِ بتهون در مقابل موسیقی بومی ، قرار دادن ویلن سل ِ روستروپویچ  در مقابل کمانچه ی بهاری و اعتراض به نوروز در مقابل  ... با گذشته ی خویش به ستیز برخاسته بود و گذشته ی خویش را به نکوهش گرفته بود همان گذشته ای که به زندانش افکند و همان اندیشه ای که بعدها مانع بزرگ انتشار آثارش شد.                کسانی که این مورد ظریف را درک نکنند و چون شاملوی جوان به افراط  و باد کردن رگ گردن با برخی نظرهای اغراق آمیز شاعر برخورد کنند در آینده مجبورند پیه ِ این نفرت ِ ملی را  به تن خویش هم بمالند! و در آینده ی نزدیک خود به دشمنی با خویش برخیزند و میوه برشاخه‌ای باشند و همزمان سنگی در کف کودکی که شهد ِ میوه، وسوسه‌ی تخریب خویش را در خویش تدارک ببیند چرا که هیچکس به کشتن خویش چنین برنخاست که عاشق به خنجر عشق در خون خویش درغلتید. 

بدانید و آگاه باشید ای خلق که شاملو در خفا عاشق صدا و آواز بنان بود و ته دل به این موسیقی اصیل ایرانی عشق می ورزید. اما زمانه بر حضور او رخساری دیگرگونه داد. تالاب و سیاهی  ِ ما  در او بود و بدین گونه در نسیم، سرودی دیگرگونه آغاز کرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

  هفت روز با شاعر ملی  

 

یک هفته با شاملو

یا

سفرنامه  به قلم میزبان به تصحیح میهمان

 

ندانستم من بودم که این کتاب پُر آبرو را یک شبه خواندم و زمین گذاشتم یا  وقار و فروتنی آن اثر بود که برای مدت کوتاهی  خانه نشین‌ کرد. میزبان مطابق رسم معمول برخی مبارزان راه آذاتی در کشورهای  پس‌مانده تمثال خودش را با میهمان در کتاب چپانده تا او هم همان باشد که رستم احتمالا بوده است!

رستم ِ مریض‌حال بیمارقندی و فشارخونی را روی صندلی چرخ دار زیر باران وین  از این بوتیک به آن مگازین و از این رستوران به آن رستورانش کردند و هرچه خریدند روی پای ِ ناکار‌اش گذاشتند! یک لحظه هم فکر نکردند طرف قبل از این که رستم باشد یک بیمار است و باید هرچه زودتر این بیمار ِ‌اتفاقا ملی را به دکتر نشان دهند و بستری‌اش کنند.

یک سالی بعد از بازگشت به ایران یک پای شاعر را بخاطر قانقاریا قطع می‌کنند. یعنی احمد شاملو در وین با یک پای در حال فاسد شدن به شآپینگ  ِ اجناس لوکسیه و شیک‌وپیکیه و ئودوتوآلت و روب دو شامبر ِ فتیشی  و شوکلات اطریشی مشغول بوده است. طبیعتا درخشش تمدن ژرمنی چنان تاثیر هنگفتی بر ژرمن‌وفیل‌ایزم عریان داشته است که نداهای قانقاریا را  از گوش جان به اطلاع بناگوش همسفره و سفر نرسانده است.

اما نه. چنان که از سفرنامه بر می‌آید ( و این بخش خوشبختانه بخاطر سهل گرفتن هوش امت ِ هوادار  از مجموعه حذف نشده است) شاعر ِ بیمار بارها به  همسفران هشدار داده است که وضع مساعدی ندارد و به هیچ وجه نمی‌تواند این سفر افتخار آمیز را ادامه دهد. اما  درخشش ژرمنی  مانع رسیدن صدای شاعر به شیپور استاش بوده و به قولی که حضرتش گفت :

به ره‌اش نارونی نبوده است ورنه این ستاره بازی حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست!

میزبان نیز بخاطر حساسیت شاعرانه‌ی خودش ، درد و رنج شاعر را شاعرانه دیدیده:

 - پاهایش سست بود و غیر عادی قدم بر‌می‌داشت. می‌گفت:

« درد ندارم ولی حس می‌کنم نمی‌دانم پایم را کجا می‌گذارم» و من (میزبان) نگاهش کردم... یعنی قدم‌هایش را گم کرده بود! پاهایی که فقط برای راستی و عدالت قدم برداشته است!!!

( صفحه ۲۳ کتاب به خامه و سرشیر ِ مهدی اخوان لنگرودی)

 رفتم (میزبان) برایش آب معدنی آوردم. بیماری قند به نوشیدن اب بیش از اندازه وادارش می‌کرد ( صفحه ۳۴ )

گفت ( شاملو) چای نمی‌خورم. وضع قند خون ناجور است.

با نخاع ِ نازک‌تر از مویش حتا دو دقیقه سرپا ایستادن برایش غیر ممکن بود (صفحه ۴۷)

مشت مشت فلفل می‌خورد. من با تعجب نگاهش می کردم. خبرش را داشتم که فشار خون متغیرش یک بار تا مرز بیست و هشت رسیده بود. (صفحه ۵۰)

نزدیک کلیسای قدیمی و مرکز شهر- بامداد دچار خستگی و بی‌حسی شدید پا شد... رسیدن به درشکه‌ها پیمودن دویست قدمی که با ایستگاه درشکه‌ها فاصله داشت برای پاهایی که زمین را حس نمی‌کرد به بیست روز راه رفتن در آفتاب داغ کویر می مانست پس نشست و آیدا از ما و کلیسا عکس گرفت!!! (صفحه ۵۳)

وضع انگشتانم مضحک است. دستم را  که به جیبم می‌کنم (می‌برم؟) فندک و دستمال را از هم تشخیص نمی‌دهم.

شاملو آشکارا از این فکر که وجودش در گردش‌های شهری دست و پا گیر دیگران باشد متاسف و مستأصل بود ( صفحه ۱۳۷)

گاهی از فشار بیماری شاملو حرفهای بی معنایی می‌زد که نشانه ی حاد بودن اوضاع جسمانی‌اش بود.

مثلا می گفت: تو استکهلم هم بعضی جاها کوه به داخل شهر راه پیدا کرده بود (صفحه ۳۹)

در حالیکه استکهلم اصلا کوه ندارد.

در ادامه ی ممارست  معلوم می‌شود  شاعری که نخاع‌اش از مو  و احتمالا گردنش هم نازک‌تر بوده برای این روی درشکه سلطنتی بر سنگفرش شهر وین  بالا پاپین می‌پرد تا نخاع‌اش کلفت تر شود! و کتاب سفرنامه با دُرافشانی‌های آقای دولت آبادانی و خودملکه بینی و خود حقیربینی و آریاکیشی و سرکوفتیزم ملی میهنی و مرید بینی ِ اطرافیان به اوج می رسد. در این راستا گاهی ما همان وحشی های خوکدانی هستیم و گاهی شعر ما جهانی ست:

موهای چیده شده‌اش را در کیسه نایلونی کوچکی کردم به یادگار (میزبان، صفحه ۱۴۶)

به عجیب‌ترین شکلی پی بردم که حتا برای نفس کشیدن نیازمند من است

پس در دیدار دوم خود را تا مغز استخوان مسئول او دیدم!

شاملو برای فواره زدن نیازمند نیش کلنگی بوده و من بدون این که نیاز او را بدانم آن را برطرف کردم.  من با جد و جهد این بوته را آبیاری کردم تا به گل نشست (افاضات بانو کلنگ صفحه ۱۵۵)

شاملو سراپا هیجان بازگشت به خانه بود. زودتر از همه لباس پوشیده بود و در اتاق وسطی چشمهایش انتظار چیزی را می‌کشید. انگار دیگر پاهایش بی حس نبود عصا را کنجی انداخته فرمان پاهایش را به دست گرفته بود و به خانه بر می‌گشت. (همان صفحات)

وقتی کتاب را می بندی احساس می‌کنی غم سنگینی که بر لب نمی‌آید سال‌ها بر دوش است و این غم است که پای و بنیاد شاعرانه را بی‌حس می‌کند. غم تصنع و تکرارها، غم دروغی که چون آیه‌ای کم شفا امید و آرامش گناه آلوده‌گان را بازچینی می‌کند اما خود از لذت آن کشف بزرگ محروم است. کوزه‌گر همیشه از کوزه بند زده آب می‌خورد. حقیقت قدرتی دارد که زیباترین دروغ‌ها را  و خوش پیکرترین تمثال استوار بر خلاء را  به آفتاب می‌افکند. هر چند به تدریج و نادیدنی.  ریزه ریزه‌ها‌ی نور که به تاریک‌خانه شعور بتابد پیزوری بودن شمع افروخته بر امامزاده‌های عاشقانه‌ از یاد و اعتبار خواهد افتاد. باید نشست و این معجزه را دید که نمایش شگفت‌انگیزی‌است. با وجود گذارش  جریان عکس‌برداری در وین، عکس و تصویری در کتاب یک هفته با شاملو به چاپ نرسیده بود که اینجانب پیش دستی کرده به کمک حافظه تصویری و احتمالا ذوق نمایشی به کوری چشم برخی اپوزیسیون ِ چاقو کش  بصورت سیاه قلم یا کاریکاتور چاشنی مطلب کردم و لای کتاب در قفسه گذاشتم که بیشتر جریان برخی سفرهای ذهنی  ِ امت ادبی سمعی بصری شود و تلویحأ نهان جای برخی ناشران لمپن و بی چاک و دهن ِ بریتیش آباد  بسوزد:

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

داستان وصیت‌نامه‌ها

و

حجت ِ خونین بامداد!

 

این وصیت‌نامه‌ها به اندازه‌ی دیوان‌های حجیم شاعرانه‌اند. ترجمه‌ی فارسی وصیت‌نامه‌ای را می‌خواندم به  «وصیت‌نامه‌ی مولانا جلال‌الدین بلخی» رسیدم. رسم چنین بوده و هست که بعد از مویه برمرگ عزیزی که از سواد بهره‌ای نداشته و در ابراز قلمی ِ برخی محبت‌ها نرمشی از خود نشان نمی‌داده، یواشکی انگشت ‌ِ طرف را پای نوشته ای می‌زدند و تا آخر عمر دعاگوی او می‌شدند! به همین دلیل  نزدیک‌ترین ها برای آن که به حس مالکیت کمونیستی خود پاسخ درستی داده باشند با یک گازانبر وارد سردخانه می شدند و انگشت طرف را قبل از این که به جوهر آبی ، ثبت اسناد باسمه‌ای   رنگی بندازد... زارچ!!!

 اما همچنان بهترین راه دسترسی به مُهر میّت بود و بعد بازی ِ همیشه‌گی ِ من نبودم کی بود کی بود!

اگر میّت سوادکی  داشت  و امضايی و دستخطی باز هم روش‌هایی وجود داشت. چرا قرن‌ها به عقب برویم؟  در همین عصر سفر به مریخ وقتی برای آدمی مثل احمد شاملو که هم خدای سواد بود و هم دستخط داشت و هم امضاء ، وصیت‌نامه جعلی صادر کنند تکلیف مولانا معلوم و مشخص است! قاضی دادگاه منطقه پونک وقتی آن تکه کاغذ مضحک  را تأیید کرد تنها بخاطر احترام به شاعر ملی بود، هرچند او  به خوبی بریده‌ی تایپ شده‌ی بخشی از قرارداد و بریده‌ی امضاء بهم چسبانده وکپی شده را از سند رسمی تشخیص می‌داد. کماکان برتری ادبیات و هنر بر ارکان خشک قانونی روی داد و ارزش و اعتبار ادبیات بر ضوابط بی‌روح قانونی چیره شد و تو بخوان تفوق ِ روابط ِ زیر میزی بر ضوابط  علنی و :

- حاج آقا، دست شاعر درد می‌کرده نمی‌توانسته بنویسد و شاهد هم داریم که خودش گفته دیگری تایپ کرده است هرچند شاهد عینی یک هفته بعد از تحریر شاهد آن لحظه بوده است! بهرحال شاعر ملی‌ست و شما هم لطف می‌فرمایید! بهرحال ایشان شناخته‌شده اند و ما از خجالت شما یه جوراییی!! بعله!

همین داستان را برای ساختن برخی قراردادها می‌توان تکرار کرد مثلا قرارداد حراج اینترنتی آثار شاملو  را نگاه کنید که آقای مسعود خیام شهادت عینی را چند روز بعد با انجام رسانده اند و این قرارداد باسمه ای سالهاست روی سایت ظاهرأ رسمی شاعر بی ادبی نباشد، توی حدقه ی اهل ادب است:

 

وصیت‌نامه‌ی مولانا دیگر چه صیغه‌ی مبالغه‌ای ست!

چرا به زبان عربی نوشته شده. آیا این دستخط شاعر است یا او هم دستش درد می‌کرده،  سیستم  ماکروسافت‌اش سفتیده  و دوستان برایش  و با زیر و بم  ملکوتی صدایش تحریر کرده‌اند؟ مردی بزرگ چون مولانا با آن عظمت عاشقانه و دلی به فراخی دریاها به هنگام مرگ و رسیدن به آرامش ِ فنا و غوطه‌خوردن در مصب رودی که به دریاهای آرام ِ خواب‌های  بعد از طوفان‌ها می‌غلطد و از ساحل خراب زنده‌گان ِ به اتمام رسیده و شعر پرستان ِعریان ِ خالی بند و صوفیان صافی اتومبیل و خالی‌دست ، دور می شود، چرا باید به این فکر بیفتد که در دم ِ مرگ عاقل و ابله را از یکدگر تفکیک کند مگر در این آستانه میان عاقل و ابله فرقی هست؟

زندانی ِ مرگند همه خلق یقین‌دان

محبوس ، تو را از تک زندان نرهاند

مرگ یک یک می‌برد وز هیبت‌اش

عاقلان را رنگ و سیما می‌رود 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

چهارشنبه 3 خرداد1385 ساعت: 9:16

توسط:علی

 

با اینهمه من فکر میکنم که نگاه شما به شاملو پیش از آنکه منتقدانه باشد خشمگینانه است . اتفاقات تاریخی همیشه در قضاوتهای ما ذیمدخلند .
 وب سايت   
پیش بینی ِ روشن

  

علی آقای عزیز:

منظور شما از « با اینهمه » چیست؟

یعنی  با وجود این که من بر حالت‌های مراد و مریدی و خاکساری و قوم و قبیله‌ای که گریبان ارزش‌‌های درونی شعر ملی را رها نمی‌کند مُهر باطل نهاده‌ام؟ و با وجود این که زیگورات‌های قدرت و تحکم  و سرکوب را در بازشناخت ساختارهای  واژه‌گانی، چوب‌لای چرخ می‌دانم؟ مراد شما از بکار بردن «باوجود این» چیست. آیا با  وجود اینهمه تشریح این معضل اجتماعی باز هم  زنده‌باد معضل اجتماعی!

عزیزم برای چه  نقد را در تقابل و تضاد با خشمگین بودن  قرارداده‌اید؟

این درست شبیه آن است که چکیده‌گی را در مقابل ماست قرار دهید درحالیکه ماست چکیده خود  نوعی ماست است! تنها ماست کاسه‌ای نداریم به همین دلیل هم تنها نقد چاپلوس و تمجید کننده وبه به گو و پامنبری نداریم

کتاب حدسی بر حدیث بی‌قراری با نگاهی آزاد و سازش‌ناپذیر معیارهای نقد محافظه کارانه  را در کشور استثمارزده‌ی ما  تحت تأثیر قرار خواهد داد. این کار آرام و لاک دشت وار و بطئ صورت می گیرد. هیچکس از کم و کیف تأثیر آن مطلع نیست اما اگر حقیقتی در این کار باشد حتما باگذشتن از موانع و مشکلات ِ و دیوار تحجری که مشتی جاقوکش  در البسه ی دفاع از ناموس ادبی  دور و بر شاعر برپا کرده اند ، تأثیر خود را بجای خواهد گذاشت.

بالاخره روزی آدم می تواند به استثمار احساسات خود پایان دهد و ببیند آنچه بر آفتاب است و بگوید آنچه از دل برآید. خوشبختانه عصر نقد و قلم پراکنی ِ لفت و لعابی ومصلحت آمیز و کارچاق کن در ایران به پایان کم آبروی خویش نزدیک می شود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت   توسط سیروس شاملو 

 

بخشی از نقد شعر ِ سراسر روز 

(حدسی بر حدیث بی قراری)

 

سایه‌ روشن ‌ِ مرگ‌ در مجموعه‌ی‌ حدیث‌ بی‌قراری‌ ماهان‌ از پس‌ كركره‌های‌ آبی‌رنگ‌ بیمارستان‌ و خون‌ و تب،‌ فضای ‌بی‌امید و پُرملالی‌  می‌آفریند.

شاعر چگونه‌ می‌تواند در شولای بی‌قراری‌ها و اوج‌ ِ بی‌ثمری ِ رفت‌وآمدهای عبث و پوچی‌آور‌ترین‌ زمان‌ ومكان‌ «بیمارستان‌ِ ساعت‌ ۵ صبح‌»، آفرینشی‌  رنگ‌به‌رنگ‌ و تازه‌ و پروار از امید تغییر جهان‌ عرضه‌کند؟

شعر، دیگر، كدام‌ فریاد رهایی‌ست‌ و گلوله‌ای‌ كه‌ شلیك‌ خواهد شد در شاه‌راه ‌آزادی‌ها، فقل‌هایی‌ كه‌ افسانه‌است‌ چگونه‌ خواهند شكست‌؟ كو آن‌ فریادواری‌ از درد مشتركی‌ و كدام‌  فواره‌ای‌ وگیاهی‌ خُرد كه‌ از اعماق‌ جنگلی‌ به‌سوی‌ نور فریاد كشد! مگر كسالت‌ محتضر ِ این‌ تخته‌بند ِ تن‌ كه‌ خلاصی‌اش ‌ از خاك ‌نیست‌ در این‌ تیمارخانه‌ كه‌ آخرین‌ فریاد موج‌وار ِ اقیانوس است‌. چراغی که سراسیمه آمد در این خانه بسوزد. در این خانه سوخت تا آب و روشنی را مفهومی از وطن دهد. اما عشق عمومی را پایمال یافت و در انزوای ِعشقی مجرد و مقدر بیتوته کرد. آرام و قرار ِ ماهان از بی‌پاسخیِ بی‌قراری‌هاست.

اکنون به وقتِ سرودن، دسته‌گل‌های‌ بی‌معنا و دیدارهای‌ پوچ‌ و بی‌محتوا، صف‌ رفقای‌ زندان‌ کشیده، تیر خورده‌، تیرجگر چشیده‌، یارباخته‌، مغبون‌ شده‌، شلاق‌ خورده‌، تكفیر شده‌، ساخت‌ و پاخت‌ خورده‌ یا كرده‌، حوران و ماهوریان ‌ِ سیمین‌ فطرت‌ ِموریانه‌روش‌ كه ‌كفن‌ات‌ را می‌درند تا از استخوان‌ پوسیده‌ات‌ نیز کُمپکت‌دیسک‌ بسازند و بندوبست‌چیان‌ و هوراكشان ِ‌زرین‌ عترت‌ و دوربین ‌چیان ِ فوتوژنیک ‌كه‌ عكس‌ها از این‌ غول‌ زیبا برای‌ آتیه‌ كادربندی‌ می‌كنند، همه‌ توالی‌ این‌ خشكی ِ‌ زبان‌ ِ این‌ پیرِفریادزن‌ است. چه‌ شعری‌ شادی‌ قاشقك‌ زدن‌ را با صدای‌ كف‌ زدن‌ حضار هم ‌مصداق‌ می‌كند؟ اینان‌ مردم‌اند و طبل‌حادثه‌ در چند گامی‌ رَپ‌‌رپه‌ می‌كند.

آسان‌ گرفته‌اند. شاید هم‌ به‌ گواه و مصداق‌ شعر دیگری‌ از شاملو، از جنمی‌ دیگرند،

مهربان و آسان‌گیر، درست‌ مثل‌ زنده‌گی‌، شاید هم‌ پیش‌پا افتاده‌تر و بی‌هدف‌تر از زنده‌گی؟ همچون‌نمایش‌ ِ مشایعتی‌ كوتاه‌ از برابر خوابگاهت‌ عبور می‌كنند، درست‌ مثل‌ روزی‌ كه‌ به‌ دنبال‌ تابوتت‌ سرودهایت‌ را زمزمه‌ خواهند كرد بی‌آن‌كه‌ به‌ راهش‌ گیرند. روز، جنبشی به ابعاد روزمره‌گی و شب‌ ساعت‌ ِ ساده‌ی خداحافظی‌. اگر هم‌ روز ِ دیگر نیامدی‌، همان‌ خداحافظی‌ قبلی‌ برای‌ فراموشی‌ات‌ كافی‌ به نظر خواهد رسید.

ریتم‌ تكرارشونده‌ی‌ ِ روز شب‌، شب‌ روز و انتظار به‌ پایان‌ بردن‌ این ‌انتظار به روی‌ تخت‌ بیمارستان، بوی‌ ادرار و خون‌ و ضدعفونی‌كننده‌ی‌ كف‌. گل‌های زشت ِبوقی که بجای تشکری دلانه توهینی دیارانه را تداعی می‌کنند، در این‌ شعر هیچ‌ چیز نجات‌ نیافته‌ است، حتا آسانگیری‌ و مهربانی‌ و خنده‌، بی‌‌هوده‌ و دلقك‌مآبانه‌ است‌ و سرعت‌ روز و این‌ ساعت‌ بازپسین‌ را كند نمی‌كند، عاقبت، غروب‌ می‌رسد و مرگی‌ هست‌. پای‌كوبی‌ها جایی‌ متوقف‌ می‌شود. فرصتی برای پرداختن به فرصت‌ها نیست. چقدر كار روی‌ دست‌ مانده‌ است‌!

جایی‌ كه‌ شعر و مخاطب متوقف‌ مانده ‌است‌ و یا شاعر و همزادش، دمی‌ چنان بی‌قرار که به ره ِ این برهوت ِ بیمارخوابی نارونی نیابی فریادهای آذرخش‌وار رنج‌ات را و آنک زبان‌ و اندام تخته‌بندی‌ زیر ملافه‌های‌ كتان،‌ چنان‌ كه‌ لوركا گفت‌:«و اندامش‌ به‌ گوگردی پریده‌ رنگ‌ ماننده‌ است‌. چقدر زنده‌گان به تو بی‌شباهت‌اند ای شور ِ شراره‌افکن بَر چمن.»

..سحرگاهان‌ پرستار خواهد گفت‌ بیمار اتاق‌ مجاور مرده‌ است‌.

مشایعت‌ كنید بامداد ِ خویش را!

 

 

 

ســراســر روز

 

   سراسر روز

پیرزنانی‌ آراسته‌

آسان‌گیر و مهربان‌ و خندان‌ از برابر ِ خوابگاه‌ من‌ گذشتند

 

نیم‌شب‌ پلنگكِ ‌ پُرهیاهوی ‌ِ قاشقكی‌ برخاست‌ 

از خیال‌ام‌ گذشت‌ كه‌ پیرزنان‌ باید به‌ پای‌كوبی‌ برخاسته‌ باشند.

 

سحرگاهان‌ پرستار گفت‌ بیمارِ اتاق‌ مجاور مرده‌ است.‌

 

پاریس‌، بیمارستان‌ لاری ‌بوازیه‌ ۱۳۵۱

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت   توسط سیروس شاملو