هفت روز با شاعر ملی
یک هفته با شاملو
یا
سفرنامه به قلم میزبان به تصحیح میهمان
ندانستم من بودم که این کتاب پُر آبرو را یک شبه خواندم و زمین گذاشتم یا وقار و فروتنی آن اثر بود که برای مدت کوتاهی خانه نشین کرد. میزبان مطابق رسم معمول برخی مبارزان راه آذاتی در کشورهای پسمانده تمثال خودش را با میهمان در کتاب چپانده تا او هم همان باشد که رستم احتمالا بوده است!
رستم ِ مریضحال بیمارقندی و فشارخونی را روی صندلی چرخ دار زیر باران وین از این بوتیک به آن مگازین و از این رستوران به آن رستورانش کردند و هرچه خریدند روی پای ِ ناکاراش گذاشتند! یک لحظه هم فکر نکردند طرف قبل از این که رستم باشد یک بیمار است و باید هرچه زودتر این بیمار ِاتفاقا ملی را به دکتر نشان دهند و بستریاش کنند.
یک سالی بعد از بازگشت به ایران یک پای شاعر را بخاطر قانقاریا قطع میکنند. یعنی احمد شاملو در وین با یک پای در حال فاسد شدن به شآپینگ ِ اجناس لوکسیه و شیکوپیکیه و ئودوتوآلت و روب دو شامبر ِ فتیشی و شوکلات اطریشی مشغول بوده است. طبیعتا درخشش تمدن ژرمنی چنان تاثیر هنگفتی بر ژرمنوفیلایزم عریان داشته است که نداهای قانقاریا را از گوش جان به اطلاع بناگوش همسفره و سفر نرسانده است.
اما نه. چنان که از سفرنامه بر میآید ( و این بخش خوشبختانه بخاطر سهل گرفتن هوش امت ِ هوادار از مجموعه حذف نشده است) شاعر ِ بیمار بارها به همسفران هشدار داده است که وضع مساعدی ندارد و به هیچ وجه نمیتواند این سفر افتخار آمیز را ادامه دهد. اما درخشش ژرمنی مانع رسیدن صدای شاعر به شیپور استاش بوده و به قولی که حضرتش گفت :
به رهاش نارونی نبوده است ورنه این ستاره بازی حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست!
میزبان نیز بخاطر حساسیت شاعرانهی خودش ، درد و رنج شاعر را شاعرانه دیدیده:
- پاهایش سست بود و غیر عادی قدم برمیداشت. میگفت:
« درد ندارم ولی حس میکنم نمیدانم پایم را کجا میگذارم» و من (میزبان) نگاهش کردم... یعنی قدمهایش را گم کرده بود! پاهایی که فقط برای راستی و عدالت قدم برداشته است!!!
( صفحه ۲۳ کتاب به خامه و سرشیر ِ مهدی اخوان لنگرودی)
رفتم (میزبان) برایش آب معدنی آوردم. بیماری قند به نوشیدن اب بیش از اندازه وادارش میکرد ( صفحه ۳۴ )
گفت ( شاملو) چای نمیخورم. وضع قند خون ناجور است.
با نخاع ِ نازکتر از مویش حتا دو دقیقه سرپا ایستادن برایش غیر ممکن بود (صفحه ۴۷)
مشت مشت فلفل میخورد. من با تعجب نگاهش می کردم. خبرش را داشتم که فشار خون متغیرش یک بار تا مرز بیست و هشت رسیده بود. (صفحه ۵۰)
نزدیک کلیسای قدیمی و مرکز شهر- بامداد دچار خستگی و بیحسی شدید پا شد... رسیدن به درشکهها پیمودن دویست قدمی که با ایستگاه درشکهها فاصله داشت برای پاهایی که زمین را حس نمیکرد به بیست روز راه رفتن در آفتاب داغ کویر می مانست پس نشست و آیدا از ما و کلیسا عکس گرفت!!! (صفحه ۵۳)
وضع انگشتانم مضحک است. دستم را که به جیبم میکنم (میبرم؟) فندک و دستمال را از هم تشخیص نمیدهم.
شاملو آشکارا از این فکر که وجودش در گردشهای شهری دست و پا گیر دیگران باشد متاسف و مستأصل بود ( صفحه ۱۳۷)
گاهی از فشار بیماری شاملو حرفهای بی معنایی میزد که نشانه ی حاد بودن اوضاع جسمانیاش بود.
مثلا می گفت: تو استکهلم هم بعضی جاها کوه به داخل شهر راه پیدا کرده بود (صفحه ۳۹)
در حالیکه استکهلم اصلا کوه ندارد.
در ادامه ی ممارست معلوم میشود شاعری که نخاعاش از مو و احتمالا گردنش هم نازکتر بوده برای این روی درشکه سلطنتی بر سنگفرش شهر وین بالا پاپین میپرد تا نخاعاش کلفت تر شود! و کتاب سفرنامه با دُرافشانیهای آقای دولت آبادانی و خودملکه بینی و خود حقیربینی و آریاکیشی و سرکوفتیزم ملی میهنی و مرید بینی ِ اطرافیان به اوج می رسد. در این راستا گاهی ما همان وحشی های خوکدانی هستیم و گاهی شعر ما جهانی ست:
موهای چیده شدهاش را در کیسه نایلونی کوچکی کردم به یادگار (میزبان، صفحه ۱۴۶)
به عجیبترین شکلی پی بردم که حتا برای نفس کشیدن نیازمند من است
پس در دیدار دوم خود را تا مغز استخوان مسئول او دیدم!
شاملو برای فواره زدن نیازمند نیش کلنگی بوده و من بدون این که نیاز او را بدانم آن را برطرف کردم. من با جد و جهد این بوته را آبیاری کردم تا به گل نشست (افاضات بانو کلنگ صفحه ۱۵۵)
شاملو سراپا هیجان بازگشت به خانه بود. زودتر از همه لباس پوشیده بود و در اتاق وسطی چشمهایش انتظار چیزی را میکشید. انگار دیگر پاهایش بی حس نبود عصا را کنجی انداخته فرمان پاهایش را به دست گرفته بود و به خانه بر میگشت. (همان صفحات)
وقتی کتاب را می بندی احساس میکنی غم سنگینی که بر لب نمیآید سالها بر دوش است و این غم است که پای و بنیاد شاعرانه را بیحس میکند. غم تصنع و تکرارها، غم دروغی که چون آیهای کم شفا امید و آرامش گناه آلودهگان را بازچینی میکند اما خود از لذت آن کشف بزرگ محروم است. کوزهگر همیشه از کوزه بند زده آب میخورد. حقیقت قدرتی دارد که زیباترین دروغها را و خوش پیکرترین تمثال استوار بر خلاء را به آفتاب میافکند. هر چند به تدریج و نادیدنی. ریزه ریزههای نور که به تاریکخانه شعور بتابد پیزوری بودن شمع افروخته بر امامزادههای عاشقانه از یاد و اعتبار خواهد افتاد. باید نشست و این معجزه را دید که نمایش شگفتانگیزیاست. با وجود گذارش جریان عکسبرداری در وین، عکس و تصویری در کتاب یک هفته با شاملو به چاپ نرسیده بود که اینجانب پیش دستی کرده به کمک حافظه تصویری و احتمالا ذوق نمایشی به کوری چشم برخی اپوزیسیون ِ چاقو کش بصورت سیاه قلم یا کاریکاتور چاشنی مطلب کردم و لای کتاب در قفسه گذاشتم که بیشتر جریان برخی سفرهای ذهنی ِ امت ادبی سمعی بصری شود و تلویحأ نهان جای برخی ناشران لمپن و بی چاک و دهن ِ بریتیش آباد بسوزد:
